Blog EntryMon nom est Rouge,نام من سرخ است Oct 12, '06 4:25 PM
for everyone

 «نام من سرخ است»

 

 

اورهان پاموک

اورهان پاموک برنده امسال جایزه ادبی نوبل، در سال 1952 در استانبول بدنیا آمد.اسم من سرخ است هفتمین رمان این نویسنده ترک است که بیش از همه قرائت آن به علاقمندان هنر و بالاخص نقاشی اسلامی توصیه می شود.«خانه سکوت»،« کتاب سیاه»، « قصر سفید»و«زندگی تازه» از دیگر آثار این نویسنده هستند.

اهدای جایزه ادبی نوبل به پاموک، هر چند دور از معادلات سیاسی چند سال اخیر نبوده است، با این حال نبایستی در توانمندی ادبی و قدرت تصوراین نویسنده تردید کرد. «نام من سرخ است» به تنهایی نشان از نویسنده ایی جاودان دارد.

  پاموک که از طرف دادگاه کشورش به خاطر تایید نسل کشی ارامنه در ترکیه در نوشته هایش تحت پیگرد است، جایزه ادبی نوبل را زمانی دریافت کرد که یک روز قبل از آن پارلمان سنای فرانسه قانونی را به تصویب رساند که مطابق آن «سخن گفتن در رد نسل کشی ارامنه در ترکیه امری غیر قانونی تلقی می شود». یعنی همزمان با جشن و سرور ارامنه پاریس در مقابل مجلس سنای فرانسه وهمزمان با محاصره سفارت فرانسه در ترکیه توسط ترکهای معترض به این پیشنهاد، پاموک جایزه ادبی نوبل را دریافت کرد. 

 


 خلاصه:

آقای ظریف بعد از کشته شدن در قعر چاهی انداخته می شود این امرنمی تواند مانع آن شود که او برای آخرین بار کارهای خود را بخاطر آورده و قاتلش را دشنام دهد. او را کاملا می شناسد اما از بیان آن بخاطر قرائت داستان باز می ایستد. با این وجود آقای ظریف یقین دارد که قتل او با حرفه اش یعنی «نقاشی برای سلطان» یا نقاش درباری، در ارتباط است. عمو، بالادست او در آتلیه دربار، زمانیکه در خفاء، کار تصویر پردازی کتابی را به شیوه ونیزی  به او می سپرد، می دانست که چه کار خطرناکی را به او واگذار می کند، کاری که دشمنان سرسختی را برای اوبه ارمغان خواهد آورد. تا به آن روز سنت تصویرگری عثمانی با واقعیت گرایی تصویری مخالف بوده و آن را مختص باریتعالی می دانست. آقای ظریف مورد حسادت همکارانش قرار خواهد گرفت. آنانیکه هرچند می دانستند مورد اتهام بی دینی واقع خواهند شد ولی دوست داشتند این کار به آنها سپرده می شد.بی تردید قاتل یکی از سه تصویرگری است که با اسامی زیتون، پروانه و لک لک نامیده می شوند. عمو از پسر برادر خود، سیاه، می خواهد که تحقیات را پی گیری نماید. او از سفر12 ساله ایی باز می گردد که برای دوری گزیدن از «شکوره» دختر عمو، که دیوانه وار عاشقش بود به آن اقدام کرده بود.او نه تنها قاتل را پیدا نمی کند بلکه شعله های عشقش دوباره سر می کشد لذا تسلی خاطر خود را دوباره در غربت می داند.اما قاتل دوبار پیدا شده و جهت دست یافتن به نقاشی های مورد بحث، عمو را به قتل می رساند. شکوره ازدواج با سیاه را به شرط پیدا کردن قاتل می پذیرد. سیاه که انگیزه کافی برای جستجو دارد به عثمان، استاد بزرگ آتلیه سلطنتی رجوع می کند تا انگیزه های قتل را در جزئیات مینیاتورها پی گیری نماید...


 

جملات زیر گزیده هایی از ترجمه فرانسوی رمان فوق است:

Mon nom est Rouge, trad. Gilles Authier, , Folio n°3840

1.         [...] j'avançais dans la vie comme dans la lumière, entre deux zones d'ombre.
 p.14.

2.         [...] l'homme, quel que soit son amour, finira toujours par oublier un visage qu'il n'a plus l'habitude de voir.
p.20. 

3.         Cette chose à laquelle on tient tellement sous le nom de style, ce n'est que l'erreur de laisser apparaître nos signes d'identité.
p.42 

4.         [...] si l'image de l'être aimé reste vivante dans votre coeur, le monde entier est votre maison.
p.64  

5.         La peinture est silence pour l'esprit et musique pour l'oeil.

P.114

 نقاشی آرامش درون و موسیقی بصری است 

6.         [...] peindre, c'est aimer la vie [...]
p.127 

7.         [...] la peinture n'est que la recherche des souvenirs de Dieu, dans le but de voir l'univers tel qu'Il le voit.
p.149

نقاشی چیزی نیست جزجستجوی خاطرات خداوند، برای دیدن جهان، آنگونه که او می بیند.

8.         Est-ce l'amour qui rend idiot, ou n'y a-t-il que les crétins pour tomber amoureux ?
p.154 

9.         [...] la hâte, dans une romance, n'amène que des contretemps.
 p.155 

10.     Le style n'est à mon sens qu'un défaut permettant, en chaque objet, de distinguer, parmi tous les autres, celui qui l'a peint, et non pas une identité, comme prétendent certains pour se faire valoir.
p.184

11.     La poésie et le dessin sont frère et soeur, comme tu le sais, de même que les mots et les couleurs.
p.207

   همچنانکه می دانی نقاشی و شعر، خواهرو برادرند، به همان شیوای

 که کلمات با رنگها. 

12.     Je n'en compris que mieux alors les paroles d'Ibn Arabî qui veut que l'amour soit le don de faire voir - et le désir de se sentir toujours proche - ce qu'on ne voit pas.
p.215 

13.     Ce n'est pas l'expérience, mais la virginité, qui nous prépare à l'excellence.
p.233 

14.     Vous savez, tout prédicateur un peu ambitieux, pour peu qu'on l'écoute et que cela lui monte à la tête, commence toujours par dire que la religion fout le camp. C'est leur fonds de commerce.
p.288 

15.     [...] un grand peintre ne fait pas qu'imposer ses oeuvres à nos esprits : il finit par changer tout notre paysage intérieur. Chaque image produite par son art, reproduite par notre âme, devient pour nous, peu à peu, la mesure de la beauté du monde.
p.293  

 16.     [...] qu'est-ce donc qu'être une couleur ?
C'est le toucher de la pupille, la musique du sourd-muet, la parole des ténèbres.

p.336   

17.     Le meilleur compliment qu'on puisse faire à un artiste, c'est de dire qu'il nous insuffle la passion de peindre nous aussi.
p.480 

18.     [...] peindre, c'est se souvenir.
p.546 

19.     L'art du peintre doit prendre en compte chaque aspect de la beauté du moment présent, analyser chaque détail, mais aussi mettre, entre lui et ce monde considéré si gravement, la distance que donne le talent, un détachement ironique, du jeu : comme on recule de quelques pas pour regarder dans un miroir.
p.660 

20.       [...] le temps doit emprunter ses ailes à l'imagination.
p.686

 


 

 


Add a Comment
   
© 2008 Multiply, Inc.    About · Blog · Terms · Privacy · Corp Info · Contact Us · Help